این بهار

با تمام شاتوت های نارسش مال تو

وقتی که هر صبح

تمام زیبایی ات را

با لبانی پر از حرف های نگفته

روی پیشانیش فشار می دهی

و خیال مرا

با ته مانده های صبحانه ات دور می ریزی

اما همیشه آخر اسفند

نبودنت را

در یک کافه بین راهی سیگار می کشم

و زل میزنم به پنجره شکسته اش

به امید قطاری که از حوالی تو شاتوت بیاورد

 

اما این روزها مطمئنم

تو حواست نیست

و یک نفر دارد

حکاکی های باستانی مرا

از روی تنت پاک می کند...

 

احسان احمدزاده

آذر٩٥

همه چیز تمام شد

به سرعت خوردن یک فنجان چای

در صبحی آرام

وقتی که روی سینه های من خوابت می بُرد

و می گفتی :

_"انگار دنیا زیر سر من است

و چقدر کوچه های بوشهر کوچکند

وقتی تو شاعری...... " 

 

همه چیز تمام شد

من خیال یک بوسه را

با خودم به جنگ می برم

به درد و خونریزی و خمپاره 

به تخت دو نفره ات

که شروع یک جنگ تحمیلی را جیغ بکشی.

دشمن به کرانه های باختری ات تجاوز کرده است

شهرهای شمالی مطمئنا

زیر بمبارانهایش دوام نمی آورد.

همه چیز تمام شد 

رودخانه ای در سرزمین های  اشغالیت پا گرفته

که ردپایی از من در او نیست.

من تکه تکه های زیبایت را

بعد از یک انهدام دردناک

از هوای ابری اتاق می دزدم

و زل میزنم به رادیو

 که همیشه اخبار را

از کبوتر هایی می دزد

که نامه های  سربازها را

به مادرنشان نمی رسانند.

همه چیز تمام شد

از دست کسی کاری ساخته نیست

حتی مین هایی که لابه لای این شعر کاشته ام

#

از مرز  تختت تمام که می شوی 

ایستاده می رقصی،

وسط  خاکریز

بی پارچه سفید،

بی آن همه زیبایی

که توی کوله پشتی ام جا گذاشتی .....

من جنازه ات را به عقب بر می گردانم

تا میز عصرانه ای ،

در غروب دم کرده بوشهر

که روی سینه های من خوابت ببرد...