شعر
۱) نامه ای برای وحید هیچ کس نمیتونه زیاد دور بشه. نمیتونه برا همیشه بره٬ چون همیشه یه چیزی رو جا میزاره......آدمها خیلی نمیتونن از هم دور بشن بالاخره یه چیزی جا میمونه که مجبورن برگردن و برش دارن من هنوز از یادم نرفته ، میدونم تو هم یادته وحید! پاییز 10 سال پیش رو میگم، من تازه خدمتم تموم شده بود تو هم آخراش بودی ، من هنوز فکر رفتن بودم و تو تمام فکرت این بود که من از بوشهر نرم، از بچگی با هم تو یه محل بزرگ شده بودیم من خوب یادمه تو یه پسر شلوغ بودی مث من عصیانگر ،ولی با هم یه فرقی داشتیم تو عاشق درس خوندن بودی من هیچ وقت چیزی که دنبالش بودم رو تو درس و مدرسه پیدا نکردم من بر خلاف همه خواهر و برادرم از دانشگاه رفتن متنفر بودم همیشه دنبال چیزی بودم که بهم آرامش هدیه کنه همیشه بر خلاف جریان شنا کردم یادش بخیر چقدر زود همه چیز دیر میشه رفیق!من یادمه و تو هم میدونم که هنوزم یادته ، پاییز بود با هم رفتیم جلسه شعر خانه جوان بوشهر که همش شور بود و شعر و عشق و دریا ، همون روزا که نشسته بود روبه رومون ، با همون لبخند همیشگی که تا آخر از رو لباش نرفت، میدونم که میدونی کی رو میگم .وقتی جلسه تموم شد و فهمیدیم بچه شماله و اسمش کمیل، هیچ وقت فک نمیکردیم که یه روزی این رفاقتا این قدر عمیق بشه ٬و یه روزی هم برسه که اینجوری از دستش بدیم وای وحید! دلم گرفته و دستم به هیج جا نمیرسه جز اندوه این همه سال دوری، چقدر زود رفیق شدیم ، اون روزا تو همش از اون چند سالی حرف میزدی که تو انزلی درس میخوندی ٬،کمیل هم بچه انزلی بود منم که ریشه ام می رسید به یه خونه قدیمی کنار مرداب انزلی ،چقدر خوب بود اون سالها رفیق! همه زندگیمون شده بود جلسه و شعر و بحث و عاشقی .....چقدر کنار دریا نشستم و سمبوسه خوردیم...هنوز خوب یادمه میدونم تو هم یادته ، یلدای 10 سال پیش رو میگم که برای اولین بار رفتیم سفر، تمام روز بارون بود ،با یه مینی بوس داغون با تمام بچه های انجمن رفتیم سفر،نفهمیدیم کی رسیدیم شعر خوندیم و برگشتیم ،اون روزا کمیل برای من تو یه رفیق کامل بود یه انسان کامل تر، یادته همش میخندید و هیچ وقت از هیچ چیز شاکی نبود درست بر عکس من که همیشه از دنیا شاکی بودم وهستم... شبش هم شام خونه شما بودیم ....ما هنوز گاهی میخندیم ولی کمیل دیگه نمی خنده....یلدای 9 سال پیش کمیل برای همیشه از بوشهر رفت و ما موندیم اندوه روزهای بی کمیل ، همون پاییز به بهار نرسیده تو هم رفتی ،قرار بود بری دوره بعدش استخدام شی ، من تنها شدم خیلی تنها،من موندم شعر و ..... تو برای فراموش کردن خیلی چیزا برای همیشه از بوشهر رفتی و دیگه هم برنگشتی ،درست بر عکس من که هیچ وقت نتونستم از بوشهر برم، تو واسه یه مدت کوتاه برگشتی من داشتم ازدواج میکردم تو هم تازه عاشق شده بودی با هم نشستیم سرهمون ایستگاه لعنتی ،همون ایستگاهی که یه شب از رو دلتنگی بی خیال دنیا زدیم زیر آواز یادته بعدش چی شد ٬ چقدر کتک خوردیم٬ یادته چقدر شاکی پیدا کردیم ٬ کلی بهمون تهمت زدن ٬ چقدر برامون حرف ساختن ولی هیچکس نگفت شاید دلشون گرفته ... اما ما تمام بچگیم رو همون شب، همون جا ،جا گذاشتیم، هیچی نگفتیم ولی هردوتامون میدونستیم داره راهمون از هم جدا میشه من بعد اون شب خیلی دلم گرفت توهم مثل من بودی ولی هیچی نگفتی، از کمیل گفتیم از اینکه باید برای کمیل هم آستین بالا بزنیم ..... آخ وحید گفتم کمیل دوباره یه چیزی تو گلوم داره خفم میکنه دوباره صداش پیچیده تو گوشم دوباره شکل شعر خوندش با همون اندوه همیشگی ........ وحید! وحید ! وحید! روز ازدواجمون نه من تو مراسمت رقصیدم نه تو تو مراسم من ،و نه هیچ کدوممون تو مراسم ازدواج کمیل .....چه دنیای بدی شده وحید، هیچ کدومون از ما تو شادی هم شریک نشدیم ،کمیل گفت "حکمتی بود حتما"........یادت میاد اخرین بار کجا سه نفری دور هم جمع شدیم ،من یادمه تو هم میدونم که هنوز یادته ،خونه کمیل ٬پاییز 8 سال پیش ، ما ماه عسل اومده بودم شمال، تو هم دوره بودی تازه اون روزا عقد کرده بودی با هم نشستیم کلی خندیدیم و شعر خوندیم ،اون روزا فک نکردیم که آخرین بار که دور هم جمع میشیم هر سال قول میدادیم که امسال میریم شمال خونه کمیل جای غیبت هامون تو مراسم همدیگه یه مراسم دسته جمعی میگیریم کلی خوش میگذرونیم، ولی هر سال نشد، نشد که باز سه نفری با هم باشیم ، من از همه چیز مثل همیشه شاکیم وحید، چرا قدر ندونستیم ، چرا فک نکردیم که امکان داره که دیر بشه ، حالا موندیم حسرت این که چرا یه بار دیگه دور هم جمع نشدیم ...... پاییز 4 سال پیش بهت زنگ زدم گفتم که کمیل مریض شده یه چیز تو مغزش داره اذیتش میکنه یه چیزی مثل خوره داره مهربونیش رو ازمون میگیره من بغض کرده بودم تو صدات می لرزید .....بعد از اون پاییز چندبار مغزش رو عمل کرده ولی هر بار چیز درست نمیشد تو گفتی اروم باش کمیل زنده می مونه و قول دادیم که دوباره بریم شمال دور هم جمع بشیم ولی وحید نشد دوباره مثل همیشه خیلی زود دیر شد...من پاییز 2 سال پیش با یه دنیا دردو اندوه رفتم پیشش ،حالش خوب بود ،مث همیشه با هام حرف زد برام از باغچه حیاط توت فرنگی چید با همون لبخند همیشگی گفت "نگران نباش همه چیز درست میشه" پاییز امسال کلی منتظر بارون بودم ،تا رسید نشستم با رها و امیررضا بارون رو تماشا میکردیم که اس ام اس رسید.......وای وحید چرا همیشه خبر بد رو با اس ام اس میرسونن.... زنگ زدم بهت گریه میکردم تا گفتم که کمیل رفت صدات لرزید من باز زودتر از تو گریم گرفت تو سکوت کردی هیچی نگفتی صدای نفسات هم می لرزید دیگه نتونستیم حرف بزنیم میدونم که تو هم داغون شدی ، این رو فردای همون روز همسرت بهم گفت ، گفت که بغض کردی ، گریه کردی ، کلی تو خودتی ، خوب میدونم داشتی به چی فکر میکردی به این همه سال فاصله به این همه دوری که اخرش هم دیر شد وحید!!!!! من از پاییز متنفرم ٬ من یادم نمیره تو هم میدونم که تا همیشه یادت می مونه وقتی دیدیمش پاییز بود وقتی هم که رفت پاییزبود ، کمیل رو میگم وحید !!!!! .......................................... ۲) و این هم تنها شعرم تو پاییز امسال: همیشه نمی شد ببوسمت را برایم برقصی روی لبه استکان بی هراس خدا که همیشه به خلوتمان سرک میکشید مثل حالا تنت را به زندگیم که زل میزنم به عکس هات به مردی که بی هراس خدا لابه لای موهات دنبال رد انگشتهای من می گردد چه تصادف عجیبی هنوز هم "دیر وقت است/ ساعت 9 شد باید بروم آخرین اتوبوس هم رفت" نرفته از لبهات که من به هیچ ایستگاهی دل نمیبندم از هراس خیالت که بی لبخند لم داده به نرده هایش...... من تمام این روزها را پای خدایی خط میزنم که چشمهایش تو بودی وقتی که میرقصی روی لبه استکان...... آذر ۹۰
| Design By : Pichak |

