تبليغاتX
دریا طعم انار می دهد

دریا طعم انار می دهد

شعر



 بودن دشواری کهنه ای ست

"_کجا؟

_دارم میرم خبر مرگم سینما

_داری دروغ میگی!

_آره ! دارم دروغ میگم ،دارم میرم شیره کش خونه،معتاد شدم، می خوام برم جرم و جنایت کنم ، مگه نمیدونی مامان ؟، من لای مجله فیلمام  یه مسلسل قایم میکردم  باهاش آدم میکشتم تا صبح ،بعد دم صبح بر میگشتم  شیره کش خونه ، بعد برای اینکه نشناسنم سیبیل مصنوعی می زاشتم ، مامان ! .... سیبیل مصنوعی من کوش؟..... حالا دیدی ؟ فهمیدی  چرا شباهذیون می گم ؟ برای اینکه یه گروه مافیایی افتادن دنبالم ،می خوان خونمون رو با دینامیت بفرستن هوا ،عوضش وقتی مردیم برای اینکه حوصلمون سر نره از 20 تاخواستگارات بگو ،هرکدومشون چقدر برای زناشون ارث گذاشتن تو اون دهاتای کردستان ............

 یه چیزی بهت بگم مامان ! آدم بمیره بهتره از اینکه خل باشه ولی فک کنه عاقله ......"

(اینجا بدون من /بهرام توکلی )


یک شعر  در دوقدمی بهار:

این بهار 
با تمام شاتوت های نارسش مال تو 
وقتی که هر صبح
تمام زیبایی ات را
با لبانی پر از حرفهای نگفته
روی پیشانیش فشار میدهی
و خیال مرا
با ته مانده های صبحانه ات دور میریزی.
اما همیشه آخراسفند
به تو فکر میکنم
و نبودنت را
در یک کافه بین راهی سیگار میکشم
و زل میزنم به پنجره شکسته اش
به امید قطاری که از حوالی تو شاتوت بیاورد

اما این روزها مطمئنم
تو حواست نیست
و یک نفر دارد
حکاکی های باستانی مرا
از روی تنت پاک میکند

 


 بچه که بودم مامان همیشه می گفت از همه بیشتر نگران تو هستم الانم هم بعد از 31 سال هنوز همینه رو میگه . همیشه عاشق همین روزهای پایانی اسفند بودم،  این روزها رو خوب یادمه ،بچه که بودم این روزا همیشه وقت برگشتن از مدرسه روی  چمنها  دراز می کشیدم و  برای اینده ای که فکر میکردم آش دهن سوزیست نقشه های تازه میکشیدم ،بزرگتر که شدم  همیشه یه دلتنگی ،یه بغض امان رو میبرید ، ترس دوری از فصل های محبومم غذابم میداد،من از بهار متنفرم ...


"با تمام وجود غمگینم مثه وقتی که دوست میمیره...."


امسال سال بدی نبود یه جورایی عادت کردم که زندگی من این شکلیه ،و باید برای حفظ این زندگی که تا چند ماه دیگه 4نفر میشه بیشتر تلاش کنم  و جدا از خط و خط بازی به این سه نفری فکر کنم که تمام امیدشون منم ،... ولی انگار خبرای بد هیچ وقت تموم نمیشه ، امسال پاییز که غرق بارون بودم خبر رفتن کمیل  بدترین چیزی بود که میشد شنید،من هنوز بعد از این همه مدت هنوز باور نکردم که کمیل  رفته و نمیتونم بپذیرم  وقتی میرم شمال قراره نبینمش....  هنوز به عکسش خیره که  میشم یه اندوه بی پایان ، یه بغض عجیب و بزرگ راه گلوم رو میبنده، وقتی شعراش رو می خونم  حس میکنم کنارمه صداش می پیچه تو گوشم ، ولی فکر که میکنم انگار جدی جدی کمیل نیست  ،نیست که تولدم رو تبریک بگه ،نیست که سال تحویل بهش زنگ بزنم گاهی خوبه که ادم با یه چیزایی کنار نیاد  مث من که نمی خوام قبول کنم که کمیل نیست  من میدونم همین گوشه کنارهاست و با همون لبخند همیشگی.......


"لطفا به چشمهایش خیره نشوید که مهربانیش هیچ وقت از یادتان نمی رود"


مطمئنم که تو بهشتی، بهارت مبارک رفیق!!!!


یه شعر از زنده یاد کمیل قاسمی:

لطفا

کمی آهسته اسم مرا

صدا کنید

 

اشک مادرم

تازه بند آمده است

آخر

کنار عکس من

نوشته نیست

شهید زنده است!

یادم نیست

چه کسی داشت زمزمه میکرد

اما دَمَش گرم

( دارد دلم برای خودم تنگ میشود )

 

وقتی تمام شهر

سیاه میپوشند

و روی میز اتاقم

خرما

به شعرهای خسته ام

می دهند

من عبای سیاه دوست ندارم

لطفا

کفن سفید برایم بدوزید

و وقتی مرثیه مرا میخوانید

لطفا

کمی آهسته اسم مرا

صدا کنید

چون

( دلم برای خودم تنگ میشود)







نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 8:20 توسط احسان احمدزاده|

 

 

۱)

نامه ای برای وحید

 

هیچ کس نمیتونه زیاد دور بشه. نمیتونه برا همیشه بره٬ چون همیشه یه چیزی رو جا میزاره......آدمها خیلی نمیتونن از هم دور بشن بالاخره یه چیزی جا میمونه که مجبورن برگردن و برش دارن

من هنوز از یادم نرفته ، میدونم تو هم یادته وحید!

پاییز 10 سال پیش رو میگم، من تازه  خدمتم تموم شده  بود تو هم آخراش بودی ، من هنوز فکر رفتن بودم و تو تمام فکرت این بود که من از بوشهر نرم، از بچگی با هم تو یه محل بزرگ شده بودیم من خوب یادمه تو یه پسر شلوغ بودی مث من عصیانگر ،ولی با هم  یه فرقی داشتیم تو عاشق درس خوندن بودی من هیچ وقت چیزی که دنبالش بودم رو تو درس و مدرسه پیدا نکردم  من بر خلاف همه خواهر و برادرم از دانشگاه رفتن متنفر بودم همیشه دنبال چیزی بودم که بهم آرامش هدیه کنه همیشه بر خلاف جریان شنا کردم  یادش بخیر چقدر زود همه چیز دیر میشه رفیق!من یادمه و تو هم میدونم که هنوزم یادته ، پاییز بود با هم رفتیم جلسه شعر خانه جوان بوشهر  که همش شور بود و شعر و عشق و دریا  ، همون روزا که نشسته بود روبه رومون ، با همون  لبخند همیشگی که تا آخر از رو لباش نرفت، میدونم که میدونی کی رو میگم .وقتی جلسه تموم شد و فهمیدیم بچه شماله و اسمش کمیل، هیچ وقت فک نمیکردیم که یه روزی این رفاقتا این قدر عمیق بشه ٬و یه روزی هم برسه که اینجوری از دستش بدیم

وای وحید!

 دلم گرفته و دستم به هیج جا نمیرسه جز اندوه این همه سال دوری، چقدر زود رفیق شدیم ، اون روزا تو همش از اون چند سالی حرف میزدی که تو انزلی درس  میخوندی ٬،کمیل هم بچه انزلی بود منم که ریشه ام می رسید به  یه خونه قدیمی کنار مرداب انزلی ،چقدر خوب بود اون سالها رفیق! همه زندگیمون شده بود جلسه و شعر و بحث و عاشقی .....چقدر کنار دریا نشستم و سمبوسه خوردیم...هنوز خوب یادمه میدونم تو هم یادته ، یلدای 10 سال پیش رو میگم که برای اولین بار رفتیم سفر، تمام روز  بارون بود ،با یه مینی بوس داغون با تمام بچه های انجمن رفتیم سفر،نفهمیدیم کی رسیدیم شعر خوندیم و برگشتیم ،اون روزا کمیل  برای من تو یه رفیق کامل بود یه انسان کامل تر، یادته همش میخندید و هیچ وقت از هیچ چیز شاکی نبود درست بر عکس من که همیشه از دنیا  شاکی بودم وهستم... شبش هم شام خونه شما بودیم  ....ما هنوز گاهی میخندیم ولی کمیل دیگه نمی خنده....یلدای 9 سال پیش کمیل برای همیشه از بوشهر رفت و ما موندیم اندوه روزهای بی کمیل ، همون پاییز به بهار نرسیده  تو هم رفتی ،قرار بود بری دوره بعدش استخدام شی ، من تنها شدم خیلی تنها،من موندم شعر و .....

 تو برای فراموش کردن خیلی چیزا برای همیشه از بوشهر رفتی و دیگه هم برنگشتی ،درست بر عکس من که هیچ وقت نتونستم از بوشهر برم، تو واسه یه مدت کوتاه برگشتی من داشتم ازدواج میکردم تو هم تازه عاشق شده بودی با هم نشستیم سرهمون ایستگاه لعنتی ،همون ایستگاهی که یه شب از رو دلتنگی بی خیال دنیا زدیم زیر آواز یادته بعدش چی شد ٬ چقدر کتک خوردیم٬ یادته چقدر شاکی پیدا کردیم ٬ کلی بهمون تهمت زدن ٬ چقدر برامون حرف ساختن ولی هیچکس نگفت شاید دلشون گرفته ... اما ما تمام بچگیم رو همون شب، همون جا ،جا گذاشتیم، هیچی نگفتیم ولی هردوتامون میدونستیم داره راهمون از هم جدا میشه  من بعد اون شب خیلی دلم گرفت توهم مثل من بودی  ولی هیچی نگفتی، از کمیل گفتیم از اینکه باید برای کمیل هم آستین بالا بزنیم ..... آخ وحید گفتم کمیل دوباره یه چیزی تو گلوم داره خفم میکنه دوباره صداش پیچیده تو گوشم دوباره شکل شعر خوندش با همون اندوه همیشگی ........

وحید! وحید ! وحید!

روز ازدواجمون نه من تو مراسمت رقصیدم نه تو تو مراسم من ،و نه هیچ کدوممون تو مراسم ازدواج کمیل .....چه دنیای بدی شده وحید، هیچ کدومون از ما تو شادی هم شریک نشدیم ،کمیل گفت "حکمتی بود حتما"........یادت میاد اخرین بار کجا سه نفری دور هم جمع شدیم ،من یادمه تو هم میدونم که هنوز یادته ،خونه کمیل ٬پاییز 8 سال پیش ، ما ماه عسل اومده بودم شمال، تو هم دوره بودی تازه اون روزا عقد کرده بودی با هم نشستیم کلی خندیدیم و شعر خوندیم ،اون روزا فک نکردیم که آخرین بار که دور هم جمع میشیم هر سال قول میدادیم که امسال میریم شمال خونه کمیل  جای غیبت هامون تو مراسم همدیگه یه مراسم دسته جمعی  میگیریم کلی خوش میگذرونیم، ولی هر سال نشد، نشد که باز سه نفری با هم باشیم ، من از همه چیز مثل همیشه  شاکیم وحید، چرا قدر ندونستیم ، چرا فک نکردیم که امکان داره که دیر بشه ، حالا موندیم حسرت این که چرا یه بار دیگه دور هم جمع نشدیم ......

پاییز 4 سال پیش بهت زنگ زدم گفتم که کمیل مریض شده یه چیز تو مغزش داره اذیتش میکنه یه چیزی مثل خوره داره مهربونیش رو ازمون میگیره من بغض کرده بودم تو صدات می لرزید .....بعد از اون پاییز چندبار مغزش رو عمل کرده ولی هر بار چیز درست نمیشد  تو گفتی اروم باش  کمیل زنده می مونه و قول دادیم که دوباره بریم شمال دور هم جمع بشیم  ولی وحید نشد دوباره مثل همیشه خیلی زود دیر شد...من پاییز  2 سال پیش با یه دنیا دردو اندوه رفتم پیشش ،حالش خوب بود ،مث همیشه با هام حرف زد برام از باغچه حیاط توت فرنگی چید با همون لبخند همیشگی گفت "نگران نباش همه چیز درست میشه"

پاییز امسال کلی منتظر بارون بودم ،تا رسید نشستم با رها و امیررضا بارون رو تماشا میکردیم که اس ام اس رسید.......وای وحید چرا همیشه خبر بد رو با اس ام اس میرسونن.... زنگ زدم بهت گریه میکردم تا گفتم که کمیل رفت صدات لرزید  من باز زودتر از تو گریم گرفت تو سکوت کردی هیچی نگفتی صدای نفسات هم می لرزید دیگه نتونستیم حرف بزنیم میدونم که تو هم داغون شدی ، این رو فردای همون روز همسرت بهم گفت ، گفت که بغض کردی ، گریه کردی ، کلی تو خودتی ، خوب میدونم داشتی به چی فکر میکردی به این همه سال فاصله به این همه دوری که اخرش هم دیر شد وحید!!!!!

 من از پاییز متنفرم ٬ من یادم نمیره تو هم میدونم که تا همیشه یادت می مونه وقتی دیدیمش پاییز بود وقتی هم که رفت پاییزبود ،

کمیل رو میگم وحید !!!!! 

 ..........................................

۲)

و این هم تنها شعرم تو پاییز امسال:

 

 

همیشه نمی شد

ببوسمت را

برایم برقصی روی لبه استکان

بی هراس خدا

که همیشه به خلوتمان سرک میکشید

مثل حالا  تنت را به زندگیم

که زل میزنم به عکس هات

به مردی که بی هراس خدا

لابه لای موهات

دنبال رد انگشتهای من می گردد

چه تصادف عجیبی

 هنوز هم

 "دیر وقت است/ ساعت 9 شد

 باید بروم

آخرین اتوبوس هم رفت"

نرفته از لبهات

که من به هیچ ایستگاهی

دل نمیبندم از هراس خیالت

که بی لبخند

 لم داده به نرده هایش......

من تمام این روزها را

پای خدایی خط میزنم

که چشمهایش تو بودی

وقتی که میرقصی روی لبه استکان......

                                                                                آذر ۹۰

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 2:26 توسط احسان احمدزاده|

 

یك جا هست كه باید وایستی.یك جا هم هست كه باید درری اما خدا نكنه جای این دوتا با هم عوض شه كه دیگه تا اخر عمر بدهكار خودتی    (دندان مار - مسعود كیمیایی) 

 

 

 

پاییز نزدیکه وتا چند ساعت دیگه میرسه این  یعنی باران ٬ هر چند که تا باران به این شهر برسه خیلی روزها باقی مونده و اینکه سفر چند روز من به شمال هم نتونست جیزی رو عوض کن و این روزهای پر از آشوب امانم رو بریده  و فکر یه تنهایی  ابدی تمام تنم رو به آتیش میکشه......

 

از تو که دورم/به هیچ چیز اعتمادی نیست/حتی آسمان ابری گیلان/به امید کمی باران......

 

 

و یه شعر تازه :

 

زانو بغل گرفته ای روی تخت

که بر خلاف جریان

بالای رودخانه

بچه های شاد  بیاوری به دنیا از فرط تنهایی

تنت پر از هراس اقیانوس /کوسه ها

کز میکنی گوشه تخت

پشت تخته سنگها

بوسه میفرستی برای خدا

که ابرها از پنجره برسند

با موهای باز بدوی

کنار این رودخانه

که از قابهای شکسته  اتاق شروع می شود

میزنی زیر حرفهایت

بالا می آوریم بالای رود خانه

که اصلا جای امنی نیست

و ماهیگیرها  جنون قلابهایشان را

به سطوح کبود تنت گیر میدهند .......

 

دلم می خواست

دوباره تنی به آبت بزنم

تنی به آب بزنیم

قرارهای تازه٬

حرفهای تازتر٬

بوسه های تازه تر٬

تازگی ها .....

 

گیلان /شهریور ۹۰

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 9:40 توسط احسان احمدزاده|

 

  وقتی تاس آدم بد نِشست، بد نِشست. اما من فرار نمی‌کنم. فرار آدمو کوچیک می‌کنه. ولی من تا آخرشو می‌رم. (قیصر/مسعود کیمیایی)

 

همیشه از خیلی پیش ترها عاشق سینمای کیمیایی بودم و هستم  و خیلی از جمعه ها با امیررضا سربازان جمعه رو مرور میکنیم و سعی میکنم تمام فیلمهایش رو هر جوری شده از روی پرده سینماها ببینم ولی اینو بگم که بارها به خاطر این سلیقه و انتخاب سرکوفت خوردم و خیلی ها گفتن که کیمیایی بعد از قیصر مخش دیگه کارنمیکنه و یا به قول اون نفری که بهم گفت: " از سینما هیچی سرت نمیشه که شیفته سینمای کیمیایی هستی  ..... "آره من نه تنها از سینما بلکه از سیاست و ادبیات هم هیچی سرم نمیشه ، ولی یه چیزی رو خوب میدونم همه چی سر وقتش خوبه، به موقع، سر جاش ، نه اینکه خیلی دیر بشه ، مث این خرداد که تازه خیلیا یادشون افتاده باید فریاد بزنند همونایی که اون وقتها که فریاد بود پشت فریاد، باتوم بود پشت باتوم، جیغ بود، اخراج و درد ، تازه یادشون افتاده بود که .........

بی خیال  ولی این یاد خیلی ها بمونه  که خیلی ها فقط مصرف کننده هستن اونم رایگان  ....

اینا رو گفتم که بگم خوشحالم که "جرم" کیمیایی به بوشهر هم رسید و با افتخار با امیررضا و رهام میریم ومث همیشه از دیالوگهای بزرگ مسعود خان لذت میبیریم هر چند که باید سانس ساعت3 ظهر رو در اوج گرما انتخاب کنیم که بتونیم بعدش بریم مغازه از زندگی لعنتی عقب نمونیم

 

اون بیرون شلوغه، یه طرف آجان، یه طرف مردم... آجان که بزنه به مردم، کار ماله مردمه...! تمومه... (جرم/مسعود کیمیایی)

 

2

این روزها هم سپری میشه و این باید یاد خیلیا بمونه که باید فردا جوابگو باشن برای مرگ تدریجی شعر این شهر که یه روزی پر از شور بود عشق و رویا....

بهانه نوشتن این چند سطر این بود که مدتهاست بغضی رو به دوش میکشم که نمیشه نگفت و سکوت کرد این درد بزرگیه که مدتهاست تو این شهر دیگه شب شعر آزاد برگزار نمیشه و تنها جایی که تو این چند سال اخیر جرات داشت شب شعر ازاد برگزار میکرد کانون ادبی دانشگاه خلیج بود که نم نم بارانی بود در این خشکسالی  که اونم بعد از آذر 88 و شب شعر باران که اصلا اتفاقی نیفتاده بود دچار فیلترینگ شد و دوستان ناشاعر در کانون ادبی در اوج گستاخی به طور علنی درون وبلاگها و نشست هایشان به فیلتر کردن شاعرا اعتراف کردن و این بود که شب شعر های خلیج هم به خاطره ها پیوست و تنها شب شعر آزاد این شهر تو این سالها دیگر شب شعر نبود.  تریبون افتاد دست ناشاعرانی که اوج هنرشان  وصف خوابگاهها بودو .............یادش بخیر سالهایی که توی ِ همین دانشگاه  جشنواره شعر دانشجویی جنوب برگزار شد ،3روز شعر بود و شور و شعور و توی همین سالن کسانی پشت همین تریبون شعر خواندند که تو ادبیات این مملکت وزنه ای بودن ، یادش بخیر آتشی ، برای اولین بار همون سالها بود که آتشی رو  از نزدیک دیدم  ولی الان دیگه آتشی نیست کاش حرمت شعر رو برای زنده نگهداشتن یاد آتشی هم که شده نگه می داشتند کاش  کسانی مسئول این شب شعرها بودن که حداقل تجربه خواندن یک شعر را هم داشتند ، شاعر بودن پیشکش. شعر جوان این شهر به مرگ تدریجی دچار شده و آخرین نفسهایش را در این بعداز ظهرهای شرجی زده تجربه میکند  و کسانی سرآمد شعر این شهر شدند که برایم جالب است کیسه هایشان از سکه های تمام بهار آزادی پر نمیشود و همچنان خیز بلندی دارند برای پر کردن کیسه هایشان .باید برای ادبیات این شهر با تمام وجود هق هق کرد که شب شعر برگزار میشود  ولی از نسل جوان این شهر مثل    : امید غضنفر ،سیامک برازجانی ،صالح دروند، ارسلان باقری ،مهدی مهدوی ، مصطفی غضنفری ،منصوره حکمت شعار٬ رها رفایی ، سایه درختیان،الهام مردانی ، محسن موسوی ، محسن خویینی ، احمد جمعه پور ......  اسمی برده نمیشود و تمام هزینه و امکانات،  صرف آوردن شاعرانی از پایتخت میشود که سالهاست  سرچشمه  ی جوشان شعرشان خشک شده برای اثبات خودشان به هر  ذلتی تن میدهند.

 

و یک  شعر تازه از مجموعه ی شعرم که قرار است به زودی گردگیری شود.....

 

خسته ام از این ویار سگی

ته مانده های تو توی تنم

آبله شدی روی صورتم

بستنم به چهار میخ زمین

که نعره بکشم

روسری !

روسری !

افتاده از سر دختری

در کرانه های باختری

روی رد پوتینها

 زنانگیت را به دوش  گرفته اند سربازها

که جیغ بکشی

و مردمی در قلب اروپا

اعلام استقلال کنند

دارم به این رابطه ها شک میکنم

چقدر بوسه داده ای به خدا

که همه ی انقلابها

از سینه بند ِ مخملی تو شروع میشوند

و رهبران معترض دنیا

به عشق تو سیگار برگ می کشند

راستی !

چه کرده ای با لبهایت

که سربازانت به انتها نمی رسند

 و سهم من از این جنگ نابرابر

بغض هایی بود

پیچده لای ملحفه های سفید

 تو اما هنوز می خندی

 و لابه لای مهربانیت

به کودتاهای جدید فکر می کنی

من درد می کشم

از ته مانده های تو توی تنم

روی صورتم.....

 

 

اردیبهشت 90

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 13:46 توسط احسان احمدزاده|

ا

 

کی بود؟ تا صب  بیدار بودیم یادت میاد؟/سیگار پشت سیگار از استرس زیاد/شاید حبسه سرنوشتمون تو صندوق/ شاید فرجی بشه معجزه ای در بیاد/ اون چیزی که ما باور داریم و می خوایم/بحث بد و بدتر نبود،فریاد-/مث غده تو گلوهامون گره خورده بود/ ولی کسی جواب گریه هامون و نداد/سال بدی بود اما من و تو بد نبودیم/ این یه امتحان بود برامون رد نشدیم/ یاد گرفتیم جواب مشت همیشه مشت نیس/زدن و ما باتوم خوردیم و اونا ساندیس/ خواستن به لجن بکشن رنگ پیرهنتو/ شکستن تنو بستن دهنتو/گفتن به اونچه که نکردی اعتراف کن/ مث ندا به عزا میشونیم مادرتو/ ما مرز بین مرد و زنو خط زدیم/ حتی به عشق مجید(مجید توکلی) روسری سر کردیم/حرفامون روشن بود و گوشاشون کر بود/ همه درخت شدیم حکممون تبر بود/ کوچه خیابونا همه بوی خون میداد/ جلو چش رستم، سهراب جون میداد/دستی که قلم داشت و قلم کردن/به اسم خدا کشتن و قلع و قمع کردن/ سالی که شیشه نوشابه بو کهریزک میداد/ چقد دلم یه شکم سیر گریه می خواد/چقد وقتی که داد زدی قبطه خوردم/ با تو شکنجه شدم و با تو مُردم/ چقد مشت کوبیدم روی میز تحریر/ چقد فحش دادم به هرچی تاریخ و تقدیر/ دونه دونه شعرام همه رنگ خون داشت/ مث یه شاهینی که تو قفس جنون داشت/ سال بدی بود اما من و تو بد نبودیم/شکستن مارو ولی ما سرپا موندیم/به سلامتی هرچی سرو سبزه/ هستیم سربالا این رمز نبضه-/ بودن ماست ،فردا آفتاب درمیاد/منم مث تو مطمئنم این روزا سر میاد/

سال بد سال باد سال اشک و خون/ سالی که پر از بغضه از فرطه جنون

 سال من سال تو سال عشق و غرور /سال یه دست با  رای سبز  زیر ساطور

 

 

 

 

از کودکی ، از روزهای اخر اسفند متنفر بودم  و ترس از روزهای بی باران که قرار است بدون تاخیر برسند  از هر چه بهار دلگیرم می کرد، پارسال همین روزها بود که با یک نامه پر از تحقیر و دروغ و تهمت ، روی 9 سال تلاش و تجربه ام خط کشیدند و دستشان را تا ارنج توی حلقومم فرو کردند و حقم را بالا کشیدند وبعد  من ماندم و یه دنیا ترس و دلهره ،یه دنیا دلشوره، ولی هر چه بود امسال هم تمام شد ومن به خیلی از حقیقت ها  رسیدم و خوشحالم که آنقدر کوچک و حقیرند که حتی جرات نکردند حقیقت اخراجم رو باز گو کنند وآن قدر خوشحالم که حضورم تو یه اداره کوچیک موقعیت خودشان و میزهایشان را به گند میکشید خوشحالم که تن به امضای هیچ ندامت نامه ای ندادم و و هیچ تعهدی را برای سکوت  نپذیرفتم .تو این 1 سال بارها بغض کردم و بارها از ته دلم به هق هق افتادم ، و بارها ترس اینکه رها و امیرضا بغض کنند بغض هایم را توی کوچه پنهان کردم ولی بارها هم با حضور دوستان عزیزی که تو بدترین شرایط تنهایم نگذاشتند و مرتبا به مغازه کوچکم سر زدند شاد شدم ،دوستانی که دلیلی بودند برای ایستادنم،  برای تحمل روزهای سختی که حاضر نیستم لحظه ای به آنها فکر کنم ..

سال بدی بود ،سالی که خبرهای بد امانم را بریده بودند، و بدترین خبر امسال دستگیری میر حسین عزیز بود که بدون هیچ دلواپسی دوستش دارم استقامتش را می پرستم

 

 

به خیلی از وبلاگها سر زدم و خواندم ولی نشد که چیزی بنویسم نشد حرفی بزنم از همه عزیزانی که برای نوشته شان چیزی ننوشتم عذر می خواهم.تو این 1سال ٬تعطیلی جلسات انجمن اهل قلم بارها به گریه کشاندم زیرا تنها جایی بود که می شد شعر خواند و حرف زد و نترسید.بعد از تعطیلی جلسات شعر انجمن ، دیگرشعری از من در هیچ نشریه ای چاپ نشد و در هیچ شب شعری شعر نخواندم ولی  اسفند ماه که لطف بی دریغ دوستانم در انجمن ادبی شهرستان جم شامل حال من شد و بعد از 1 سال با صدای بلند شعرم را فریاد زدم هر چند که بخاطر خیلی مسائل نشد شعرهایی که دوست داشتم را بخوانم........

امسال هم گذشت ولی  خیال این روزهای سخت  برای همیشه در ذهن خسته من حک خواهد شد روزهایی که دوستان شاعر و غیر شاعرم تنهایم نگذاشنتد و از همه مهمتر رهای عزیز این سالهای  در بند بود که همیشه سرش را به شانه هایی تکیه داد که ترد تر ازین حرفها بودند و همیشه چشمهایش را روی خیلی از نیازهایش بست که احساس  نکنم تنهایم و پرودگار کوچکم امیررضا که  فریادم را بلندتر تکرار میکرد  و همیشه برایم "یار دبستانی ام  را " می خواند  که بفهم این نسل تمام سیاهی را به اتش می کشد

و این دونفر که تمام زندگی من هستند

 

 

 

و اخرین شعرم که در شب شعر انجمن ادبی جم برای اولین بار ارائه شد

 

 

این ابرهای سراسیمه مطمئنا

از سمت تو میرسند

که روبان سبز بسته ای به موهای باران

بوسیده ای پیشانی بلندشان را

بخشیده ای به دست هرزه باد

که باران را بی پروا پهن میکنند

کنار میز عصرانه ام

پیک اول را

پر میکند از این روزهای پر بغضت

که صدای گریه هات

برسد تا پیک اخر

من مست آشفته موهایش در هراس بادها

تلو تلو خوردنهایش تو پیادروها...

 

اصلا بی خیال این همه توهم

تو تنهایت درد میکند این روزها

کز کرده ای  پشت سیاهی شبها

دریا را کشانده ای تا تخت خوابت

که بی روسری

دمام بزنی

دمام بزنی

برگردد پسر خدا

که بوسه هایت را را سوغات برده آن طرف اب

برای فاحشه هایی

که دلشان می خواست شکل تور تور دامنت برقصند.

ولی همیشه دریا

با معشوقه هایش مهربان نبود

که تو بغضهایت را

پیچیدی لای دستمال کاغذی هات

تنت را به موجها

کوسه ها

.......

 

این بادهای بی منطق

 این بادهای مست

این پنجره ای که باز است

شاید خیال تو بوزد

خیال تو ببارد

خیال تو خیسم کند

خیال تو.......

 

 

 بهار سبزتان مبارک

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 15:11 توسط احسان احمدزاده|

 

 

این روزها تنها نیستم حداقل حضور دوستام  حتی به بهانه شام دلگرمم میکنه٬ ولی دارم به شدت پیر میشم ٬ از دست این روزها ی بی اتفاق و تکراری ........

 

 

از ترس تگرگهای بی ملاحظه

این ابرها چترت که میشوند

تو دیگر بارانی بلندت را نمی پوشی

روسری بنفش ،

می خندی

و خوشبختی را        

از در و دیوار اتاقت آویزان کرده ای

استکانت را

به سلامتی بهار کوچکی   

از فروردین مرطوب تنت شروع می شود،

به استکانش میزنی .

من از او می ترسم

که مدام  لابه لای موهات

دنبال رد انگشتهای من می گردد......

می بوسدت،

می بوسیش.....

 

من خاطراتم درد میکند این روزها

پشتم تیر میکشد

لطف کن

به کیوسکهای علاف این شهر بگو

خنده هایت را بالا بیاورند

و انگشت اشاره شان را

در پس مانده خاطراتم فرو نکنند....

#

من فقط دلم باران می خواست

 کمی تو،

روسری بنفش ،

بارانی بلند....

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 1:51 توسط احسان احمدزاده|

 

گاهی یه سری از حرفها ، تو گلوت جا خوش می کنن و اونقدر نای نفست رو فشار میدن که محبور می شی ، یه وقتی ، یه جایی ، با صدای بلند فریادشون کنی و .....

 

 

 

نیمه شب است

هر دو از کمر افتاده ایم

من با باتوم

تو با چت روم و

دختران از تاریخ مصرف گذشته / دیگر آب از سرت

چند وجب پایین تر

مردانگیت را چسبانده ای زیر میز

با ستاره صد و چهل

ستاره ، مربع

سی و دو

شصت و هفت

هشتاد و هشت .....

که تیر ماهش

هفت تیر میکشد به ستون فقراتم .

نیمه شب است

می دوم شب را

با ناله های ، آه ،آه ، آه، .....

آنهایی که

زالوهای انفرادی را

از سلولهای مهربان تنشان جدا میکنند .

من به دهان نداشته ام فکر میکنم

که پر از خون

بی دندان

با دردهای از رده خارج

 جا گذاشته ام

روی میز بازجوی اخمو،

چشمهای همسرم را

روی باجه بانکها

که در سر رسید هر ماه

خون می چکد از لای دفترچه های قسط.

 

چه جای عجیبیست پایتخت خانم !

انگار خشتک بی خیالی را

همین جا پاره کرده اند

که تو موهایت را رنگ میکنی

ابروهایت را لاغرتر

درست مثل دختری

که گلوله ها

زنانگیش را چسباندند به خاک

به زنای مارها و عقربهایی که

لابه لای تنهایش لانه کرده اند.

 

من این شعر را

در شبی خون آلود

با اتاقی پر از تگرگ و رعد و برق

سزارین کرده ام

و تخت دو نفره ام را به گند کشیده ام

و ذهنم را به زخم های دختری

که بازجوها را

به اعتصاب بوسه کشانده است

 

نیمه شب است

هر دو خوابمان گرفته

تو با تجسم برجسته باسن دختری در حمام

من با طنابی آویزان شده

از این شبها

که مثل اواخر پدربزرگ پت پت میکنم......

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 0:22 توسط احسان احمدزاده|

به نام پرودگار کوچکم

روزی که تو مرا در دوران پیری ببینی، سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی.

اگر من در هنگام غذا خوردن  خودم را کثیف می کنم ، اگر نمی توانم لباسهای خودم را بپوشم صبور باش  و زمانی را بخاطر بیاور که من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو کردم .

اگر در هنگام صحبت کردن با تو مطلبی  را هزار بار تکرار  میکنم ، حرفم را قطع نکن، به من گوش بده ، مثل وقتی که کوچک بودی  ومن یک داستان را هزار بار برایت تعریف می کردم تا بخوابی.

وقتی ضعف مرا در هنگام استفاده از تکنولوژی را میبینی به من فرصت فراگیری بده و با لبخند های تمسخرآمیز به من نگاه نکن. وقتی در هنگام بحث موضوع بحث یادم رفت به من فرصت کافی بده تا بیاد بیاورم، اگر تنواستم،عصبانی نشو  و مطمئن باش که برای من مهم تر  با تو بودن است نه موضوع بحث !!!.

هنگامی که با پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نداد ، دستانت را به من بده همانگونه که در کودکی اولین گامهایت را با دستهای من برداشتی. اگر روزی گفتم که دیگر نمی خواهم بیشتر از این زنده بمانم  و دوست دارم بمیرم دلگیر نشو روزی خواهی فهمید  که من چه می گویم.هرگز از اینکه مرا در کنار خودت می بینی  احساس غم، خشم، و ناراحتی نکن، تو باید در کنار من باشی  و مرا درک کنی ، یاری دهی  همانگونه که من تورا یاری کردم  که زندگیت را آغاز کنی.

مرا با مهربانی و مدارا در راه رفتن یاری کن و کمکم کن راه خود را به پایان ببرم، من نیز با لبخند و عشقی که همواره به تو  داشتم ، جبران خواهم کرد...

 وتو یک روز بزرگ می شوی این سطر ها را خواهی خواند از خدایت بخواه تا آن روز باشم که ببوسیم.....

                                                                             

 

  دوستت دارم پسرکم !!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 0:19 توسط احسان احمدزاده|

 

 همیشه دلم خوش بود به باران و روزهای بارانی  رو با هیچ چیز عوض نمیکردم.تو این شهر خسته بندری که فقط چند ماه اخر سال بارون می یاد دلخوشی من ناچیز بود .ولی از روزی که به پرودگار کوچکم در شهریور ۸۳ ایمان اوردم بجز بارون، ۱۹ شهریور رو دوست  داشتم .من تمام زندگیم نفس کشیدم خدای کوچکم امیررضاست. امسال تصمیم داشتم وبلاگم رو ۱۹ شهریور با یه دنیا عشق به امیررضا به روز کنم. ولی نشد . بهتر که نشد.خبر ها یکی بعد از دیگری رسید و دلم گرفت از بارون هم که خبری نبود و فهمیدم مهمتر از خنده های امیررضا  چیز های دیگری هم هست .  اول واسه  این روزهای حمید موذنی  بغض کردم .نمی تونستم این همه غصه رو پشت چشماش ببینم اینکه قلمش رو به زور ازش میگیرن اینکه دیگه مطالبش چاپ نمیشه. چقدر اون روز سخت می خندید نخواست بغضش رو واکنه و داد بزنه بعدش هم که... دلش بیشتر از بی حمایتی ها گرفت وقتی  که هیچ کس هیچ مدیر مسئولی ازش حمایت نکرد حمید موند و یه دنیا دلتنگی.... خبر بعدی که بغضم رو شکست و بلند بلند گریه کردم خبر فیلتر شدن وبلاگ دکتر موسوی بود.تو مغازه بودم اس ام اس که رسید دلم ریخت پایین.یه کسی بهم میگفت محکم باش خبر دردناکیه، بعد دیگه نفهمیدم چی شد.صداش پشت گوشی بغض آلود بود.دلش پر بود.ولی به بیرون نگاه کردم کاش باران می امد .وای چقدر از این روزها متنفرم.من تو خودم گریه میکنم.اشک میریزم فریاد میزنم  ولی اسمون انگار نه انگار ،ولی باید دوام آورد .سخته ولی باید دوام اورد حتی بی بارونی. دردهای ما یه روز تموم میشن.سخته ولی باید موند و بهار رو دید

 

و این شعر به این روزهای حمیدموذنی و دکتر مهدی موسوی 

 

 

پیشتر ها روسریت را

محکمتر می بسنی

که پا نگیرد این انقلاب

از گندمزار مخملی موهات

اصلا بوشهر انقلاب نداشت

که چشمهایت را به دوش بگیرم

تا آزادی٬

تا گاز های اشک آور

که کودتای چشم تو را از خیال من ربود

چقدر فریاد کشیدم

جیق زدی

برای بنفشه هایی که از طاقچه می افتاد

چشم های تو روی شانه های من سنگینی نمیکرد

که افتادی

پای گلوله هایی که زودتر از سنگها می رسیدند

اصلا تو شکوفه کدام درخت سیبی

که تمام نمیشوی و

ریشه دوانده ای  در من

خردادی که طعم خون می داد

 

پیشترها روسریت را

محکم تر می بستی

که خفه شوی در من

من در تو

تویی که این روزها به خدا نزدیکتری

و اندام مرمریت را

فرشته ها نشانه میروند.

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 13:29 توسط احسان احمدزاده|

 

 مدتها بود که اصلا نفسی نبود برای به روز رسانی این از نفس افتاده تا همان روز که کنار اشک و دلتنگی و بغض های شبانه ٬ غزل فوق العاده دکتر مهدی موسوی با صدای مه گرفته شاهین نجفی عزیز که صدای خاموش هم نسل های من بود٬ شد تلنگری برای التیام این همه درد و .....

 

به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟» / به دست های تو در آخرین تشنّج هام

به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی / به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

 به گریه کردن در وسط شعرهایی از سعدی / به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت / دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت

 قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام  /دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام.

 

 

لعنت به سفر٬

به چتر و چمدان٬

به قطار

به خیابانی که با خود برده ای

به تو نیستی های طولانی

"النکاح و سنتی..."

 

لعنت به دستی

که بازوهای تو را فشرد

خیس شد تنش از آبشار تنت

رسید به بهشت زیر پیرهنت٬

لعنت به ملحفه های سفید٬

نفس نفس زدنهای مکرر

به جیغ٬

به تویی که پرنده شدی.....

 

لعنت به قصه ها

که یکی بود و

یکی نبودش را از سر ناچاری

خدا گرفته از این سالها

لعنت به دست هات

که دیگر زخم باعچه را پانسمان نکرد

به جای خالی بوسه هات

روی گردنم

تو روزنامه ای که هنوز نخواندمت

صبحی 

که پشت سپیده اش پنهان شده

لعنت به تو

که چمدانت طاق باز

افتاده کنار شکوفه های انار....

 

لعنت به تو

که روز به روز زیباتر شدی.... 

 

 

 بهار ۸۹

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 1:25 توسط احسان احمدزاده|

 

 بهار اخرین نفس هاش را رو تن خسته شهر کشید و رفت ......

 

۱)

حالا که قرار است 

دنیا از گوشه چشمان تو چکه کند

این شعر هم

مثل تمام ناودانها وقف تو.

بوی نسیم می دهی              بوی بهار              بوی شله زردهای نذری

از تو حرف  که می زنم

چیزی در شکل کلاغ عوض می شود

در مسیر حرکت قطار

و حتی چشمان تو

که مرکز ثقل زمین است

خرمالو  چند کوچه بالاتر می رسید

قبل از اینکه بهار

از زنبیل تو سرازیر شود....    

 

۲)

گاهی که نه از تو خبری ست

نه از نیم شرجی های هر روز غروب

نیامدنت را با

" برای بنفشه باید صبر کنی " *

                              سر میکنم

گاهی که فکر میکنم

تا چند لحظه دیگر می رسی

با لبخندی که تمام اتاق پر می شود

از چین های مهربان گونه ات

اتاق را جارو میکشم

شعر هایم را اطو

موهای کالدیوم را

همانطور که دوست داری می بافم

برای میز و صندلی ها چای میریزم

و کنار حوض به کلاغ جوانی فکر میکنم

که آرزو برای او عیب نیست

اما

گاهی نیامدنت را

با همین وهم های عجیب و غریب  سر می کنم

 

 

                                                     *مسعود احمدی

 

                                                                                              بهار ۸۱
 

                                                                          

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 23:54 توسط احسان احمدزاده|

 

شعر های گذشته مث بچه هایی می مونند که فکر می کنند فراموش شدند

 

 

 

۱:

 

چیزی برای ورودت کم نیست

پنجره باز و

کرکره کنار٫        و تمام بنفشه ها پایین٫

آمدنت را به شکوفه های حیاط می ریزی

 وبا زنبیلی پر از ترانه و شعرکنارم مینشینی

بالها و آن هاله دور سرت را

به چوب لباسی لاغرم می بخشی

و پابه پای شعرم

واژه ها را پوست می گیری

"نوش جان چشمهات پرتغالهای حیاط"

چشم که بهم بزنم

غروب است و

میز عصرانه را

به سلیقه چشمانت چیده ای

فنجان حوصله ام را

پر میکنی از بهانه های نیامدنت

هی حرف می زنی و

 تراوش به ملکوت میرسد

"نوش جان چشمهات شعرهام"

و شب

بدون هیچ ترس و تردید و دلهره

کنارم دراز می کشی

با انگشت

ستاره بختمان را نشانه میروی...

و صبح قبل از بیدار شدنم رفته ای

با یاداشتی که:

                                                 زود بر میگردم.....

 

 

۲:

(پاییز ۸ سال بعد)

 

اینبار میز عصرانه را

کنار ریلها چیده ام

شاید برسی

چتر و چمدانت را

به بی قراری این عصر خیس تکیه دهی

پا به پا کن و بعد

با بوسه ای بهشتی بر پا

که هم مرا کشت

هم لب لب پریده استکانم  را...

تو از آن پاییز نمور

که از ابر باران زای بوسه هات شروع می شد

بی قرار تر شده ای

با گنجشکهای روی دامت

 یکی دو تا میکنی

اسب های وحشی چمنزار پشت پلکهات

می خندی

 که دلبری کنی

من لابه لای زیبایت دنبال خدا میگردم

خوابم میبرد

پای بهانه های نیامدنت

و صبح

قبل از بیدار شدنم رفته ای

با یاداشتی که:

                                                  دیگر بر  نمیگردم.....

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 2:0 توسط احسان احمدزاده|

 

" همه چیز در نیمه شبی دردناک و بارانی در آخرین چهارشنبه۳۰سال پیش شروع شد"

این شعر  به دلایلی خیلی مشخص برای من عزیز ترین شعریست که در این سالها نوشتم.  تصمیم داشتم این شعر  را درست در زادروزم ( ۲۶ اسفند ) ارائه کنم ولی بعد اتمام در یک جنون آنی و دلتنگی بس بزرگ به یاد سالهای که بی هیچ گذشت ٬ در یک شب نیمه بارانی به پدرم ٬مادرم ٬ همسرم٬ پسرم و خواهرم....

           

 

                      

آخر اسفند بود

اسپند دود می کرد مادر بزرگ

که دردی عظیم

مهربانی مادرم را چنگ می زد

متولد شدم

در هیاهوی خاکستری درد

در تلاقی موشک و چهارشنبه سوری

وقتی که چشم های خواهرم

 راهشان را گم کرده بودند

 از ترس هواپیماهای دشمن.

بنفشه روی طاقچه جیق می کشید٬

وضعیت قرمز بود ٬

همه چیز قرمز بود٬

چشم های مادرم

وقتی  پدر را به بند می بردند

/بیچاره پدرم

همیشه دلتنگیش را

برای ماهی های خلیج تعریف می کرد../

و من که از کودکیم عادت کرده ام

همیشه خدا را

در آه و ناله و آشپزخانه و

الله اکبر ، الله اکبر مادرم جستجو کنم

یا ٬

شاید این جمعه بیاید ٬

یا جمعه بعدی...

 

متولد شدم

که محکم تر حرف بزنم

تنم را به باران

پشت دست پرستاری

که کودکیم را جیغ کشیدم٬

 /آه... مادرم ٬

 آنقدر بی خیال جوانیش شد

که باد پریشانی موهایش را

را به رخ شالیزار های گیلان می کشید/

 

ولی این روزها

پدرم محکم تر حرف می زند

من تی شرت سبز می پوشم

و خون همسرم که سبزتر نمی شود

و هر شب  برای پسرم

بجای شنگول و منگول

از مترسک هایی حرف می زنم

که فردا مزرعه گندمش را به گند می کشند.

 

آخر اسفند بود

اسپند دود میکرد مادربزرگ.....

 

نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 0:0 توسط احسان احمدزاده|

 

 لحظه دیدار نزدیک است

مدتها بود که نه حال نوشتن داشتم نه حال اینکه این از نفس افتاده رو به روز کنم.قبل از  هر چیز ممنون همه عزیزانی هستم که تو این مدت دو برابر  کامنت های که در پست قبلی میبینید به صورت خصوصی با تنهایم احساس هم دردی کردند. و تنها دلیلی که بعد از ۱۲۰ روز به  روز شده این بی نفس٬ خبر دیدار دوست قدیمیم  وحید عباسی بود اون هم بعد از ۵ سال . وحید تمام  پریشانی و جوانی من بود .تا رسیدنش ۵ روز دیگه باقیست. واما این شعر٬٬ درست یک ماه پیش مهمان کانون ادبی دانشگاه خلیج بودم در شب شعر باران . و به قول امین جعفری همیشه توی دانشگاه باید شعر یرای بیداری خواند و من هم برای اولین توی یک محیط دانشگاهی این شعر را برای بیداری خواندم...

 

 

 

چقدر ابروهای تو نازک تر شده

مطمئنا برای با تو بودن دیر شده

دیرشده که  به قفس میزنم

نفس نفس میزنم

که ببارم روی بنفشه های دسته گلت

که به آب دادند

من به باد دادمت

که زودتر برسند زیتونهای شمال.

رسید به انارستان گونه هات لبش

چشید طعم ملس پاییزی لبت لبش

رسید و تنهایت را به گند کشید

دستش را روی اقاقی های وحشی تنت.

گلوله ای از اول  این شعر شلیک شد

رسید و رعد وبرق زد هوای  ابری تنت

 سوراخ شد مهربانیت

لحظه های پر التهاب دیوانگیت

باران گرفت

 جای نبودنت خیس شد

دلم با عطر گلوله و

تو نیستی گلاویز شد

سبز شد روی خیابان

جای خالی تنت

تنی که دوخته شد به آسفالت

تنی که به دوش میکشید آسفالت

تنی که ابرو های نازکش نوبر بود

باران بود

ابر بود

خدا بود

یکی بود یکی نبود...

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 1:47 توسط احسان احمدزاده|

 

 

 راه میروم / تو نیستی

قدم میزنم / تو نیستی

نمناکی بوسه هایت را

به رخ ابرها میکشم

نیمکت قرارمان را یکی یکی٬

 جستجو میکنم/ اما تو نیستی

پیاده روها را شکل دیروز

باران را

شکل قدم زدنهای بدون چترمان

ترسیم میکنم/ اما تو نیستی

 گاهی خیال میبافم

که با پرتقالهای نوبر پاییز رسیده ای

من بنفشه های روی دامنت را می چینم ...

اماتو نیستی!!

فکر که میکنم

تو دیریست رفته ای...

                                                                               شهریور ۸۸

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:59 توسط احسان احمدزاده|

  

یک ،دو، سه،......

چند روز شده نمیدانم

فقط همین یاد خیلی ها بماند

که دوریم از همه چی از همه جا از این روزها که چیزی کم ندارند از شب.

هنوز خیلی ها در بندن در دردن.

هنوز خیلی ها باد می پیچد لای گندم زار پشت پلکهاشون

وای چقدر داد زدیم

ماندیم و حرف زدیم ،

سنگمان زدن

سنگ زدیم ،

تیرمان زدن

وای ،وای، وای!!!!

چقدر نامه تکراری نوشتیم برای خدا.

 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که بگور ببرد نفس، نفسی عمیق و تازه را.

ولی فکر که میکنم در امتداد این روزها چیزی باید باشد

 که خاطر خاکسری این همه درد را با خود ببرد تا خوابهای  کودکیم  یا خوابهایی که هنوز نیامدن.

شاید دیگر نباشم که دوباره حس کند تنم این همه.....

من هم دل گرفته ازاین هوای سرد که گرد مرده می پراکند در اوج  تابستان شرجی زده بوشهر.

وبا خودم  قسم می خورم  تا اطلاع ثانوی:

در هیچ نشت ادبی یا انجمنی حضور نداشته باشم

در هیچ شب شعری شعر نخوانم

در هیچ جشنوارهای شرکت نکنم

در هیچ نشریه ای شعری از من چاپ نشود

مسئولیت هیچ انجمنی درهیچ صورتی قبول نکنم

اصلا از بزرگتری آرزویم یعنی چاپ مجموعه" بچاره زنم دلش کمی بهار میخواست"  هم کذشتم.

می روم ، مینشینم کنار رها ! که رهایم کند از این همه درد

می روم که هر روز پشت رفتنم آبی نریزد که برگردم

می روم که دلتنگیش کمتر شود

دلواپسیش را شانه میکنم ، مرتب ...

که بعد این همه سال تکیه دهد دلتنگیش را روی شانه هایی که ترد تر از این حرفهاست.

می روم که برای شعر جاری زندگیم امیررضا قصه های تازه بنویسم 

 که هر شب نوای این قصه تکراری و تلخ آرامش خوابش را بهم نریزد

می روم خراشی برندارد کودکیبش.

به او یاد میدهم

که به عروسکهایش هم دل نبندد که همین  عروسکها  فردا قاتل خنده هایش میشوند

به او یاد میدهم از امروز برای بی قراریش فکری بکند

که فردا بابت  بیقراریش هم شمشیرشان را از رو میبندند

به او یاد میدهم که اعتماد نکند

 نه به خورشید 

نه به ماه

 نه به خدایی که پشت پنجره خوابش برده یادش رفته که ببارد ...

 

این هم از آخرین شعر :

 

 

یادم رفت ببوسم دست را

سرخی بعد سیلی گونه هایت را

تویی که پاییز شده ای

روسری پس بزنند ابرها

تویی که مدتی ست

باب کرده ای

" میروم  میروم را..."

ازدحام واژه های دم آخری را

پر شده اتاق

عطر تویی که  نیستی

غبار گرفته جوانیم

تو نیستی .

من که سردم شده

از ترسیم یک روز برفی

چه رسد چنگ زند سرما

مغز استخوان روسریت را.

 

 خالی کردی

چمدانت را از بهار

پیچده ای ابرها را

لای دستمال کاغذیهات

خط می دهی به باران

به خدایی که با جوانیم رفت.

 

تو باب کرده ای

" میروم  میروم را"

من یادم رفت

 ببوسم گونه هایت را.....

                                                      تیر 88

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:31 توسط احسان احمدزاده|

 

من هنوز

متلاطم پاورچین پاورچین توام٬

نسیم بالهات

که بیشه را بهم می ریخت.

تو همان قوی مهاجری

که باد پرسان پرسان

 رسانده بود به من٬

چه سرنوشت تلخی دارند برکه ها٬

چشم که بهم بزنم

فصل شکار است ٬

یا کوچ کرده ای به آغوشی گرم تر٬

                                    امن تر٬.....

 

نه !

این منصفانه نبود٬

من هنوز

مهیای کوچ تو نبودم.....

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:38 توسط احسان احمدزاده|

 

 سلام ٬

تا چند روز دیگه بهار میرسه با چمدونی پر از سبزه و سیب و ماهی عید و ...

ولی من هنوز  بی قرار کودکیم هستم

چه زود گذشت٬ هم پای نسیم شد انگار٬

 یادش بخیر شب عیدهای کودکی......

 

 

مطمئنا خدا

همین گوشه کنار هاست

که یکی از فرشته هاش

جامانده اینجا٬

با توری سفید

و تنی برف تر ....

بیست و هشت پاییز است

برف نیامده بوشهر ٬

 تو آدم برفی

بچه های بالا شهر شده ای٬

اصلا برف شده ای٬

ابر..٬

ناز میکنی با دستی

که گره خورده لای انگشتهات

و لب هاش

مثل اقیانوس پیماها

پهلو گرفته پشت آرام پلک هات .

" با این همه ناز ای پری

ما را به کجا می بری"/ از هوش

از خودم  ٬

که گم شده ام پشت حسرت برفها .....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 0:59 توسط احسان احمدزاده|

 

 

 

مماس تنت که میشوم

نارنج های نارس همسایه را

 به رخم میکشی

و میکشیم از بلور تنت

بوسه ای که سالهاست

پشت گوش انداخته ای.

¤

کبودی ابرها را

بکش  پشت پلکهات

شاید برف ببارد توی این سلول.

 من روی تنم

پر از رد پای ماده گرگیست

که احمقانه سمت کمین میکشاندم.

بخند

توی اتاق بازجویی هم می توان رقصید....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:24 توسط احسان احمدزاده|

   ۱)

اصلا هفت سینی نبود

که تو باشی و

سبزه باشد و عید

فقط یکبار دیگر

موی نبافته ات را نشانم بده

قول میدهم

به بهار نگویم تو زودتر رسیده ای............. 

 

۲)

 

لبان تو خنده را بغض کرده بود

اتاق پنجره اش را

 و صورتم که شیطنتی عاشقانه بود

بعد یک جرقه

رعد و برق

 تو باریدی

خدا بارید

و اتاق که از خنده های تو خیس میشد.

 ولی حالا

 اتاق جای خالی تورا بغض میکند

من پنجره را که با خود برده ای......

 

                                                           بهار ۸۱

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:4 توسط احسان احمدزاده|

 

 

با سلام

به لطف دوستان  محترم و در ظاهر دوست وبلاگم هک شده

و مطالبم رو پاک کردن

ولی مهم نیست در آینده نزدیک با یک وبلاگ جدید می یام

به امید  دیدار

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:15 توسط احسان احمدزاده|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»


Design By : Pichak